.........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
ادامه...
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...
ممنون خیلی زیباس ولی قبلا خوندمش ولی ممنون که بهم سر زدی
نه نمی ارزه واسه یه قدم زدن و یه شارج دادن از اینجا بکوبم بیام اونجا اصلا چه معلوم روزی که من اومدم بارون بباره ؟ ؟؟ بعدشم ما کاری رو در عوض کاره دیگه ای انجام نمیدیم.......... کافیه دوستان امر کنن شارج که هیچ فوشم میدیم بهشون
تو بیا خدا خیر میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اهان خب یه شارج ۵ تومنی بفرست
حتما بخونش ضرر نمیکنی گلم
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...
ممنون
خیلی زیباس ولی قبلا خوندمش
ولی ممنون که بهم سر زدی
نه بابا ....!
چه کم اشتهایی شماااااااااااااااااااااااااااااا !!!
مگه پولمو از سر راه آوردم ؟؟؟
بعلععععععععع
خب شما به اشتهام کاری نداشته باش اگه خواست بگو!!!!
نه از جیب بابایی اوردی
حتما....بشین منتظرباش
زیر بارون بری که بخوری زمین،یا سرما بخوری....پولم بدی/؟؟؟؟
باشه منتظرم
نه بابا اینقد بچه ننه نیستم
درحال حاضر من سرما خوردم و نمی تونم زیر بارون راه برم
بعدشم عقل مردم به چشماشونه (حرف در میارن )
راستی شما اگه یه کوچولو واسه بابایی ناز کنی دیگه احتیاج به این همه منت کشی نیست
خب ژول بابا با پولی که خودت در میاری فرق میکنه بعدشم پول زیاد برام مهم نیست من برای شما میگم اخه بعضیا کمبود محبت دارن
حالا اگه شهر ما بارون نیاد چی ؟؟؟؟؟؟
خب اول اشکال نداره بدو.ن بارونم میام
جات خالی تا دیشب اینجا بارون بود اونم چه بارونی
خداییش این مدلیشو دیگه نشنیده یا ندیده بودم
البته این روشت که به درد ما نمیخوره آخه اینجا بارون نمیباره
نه شهر ما میباره بیا اینجا
بارون از کجا؟


از خونه شما
نه نمی ارزه واسه یه قدم زدن و یه شارج دادن از اینجا بکوبم بیام اونجا اصلا چه معلوم روزی که من اومدم بارون بباره ؟ ؟؟
بعدشم ما کاری رو در عوض کاره دیگه ای انجام نمیدیم.......... کافیه دوستان امر کنن شارج که هیچ فوشم میدیم بهشون
تو بیا خدا خیر میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اهان
خب یه شارج ۵ تومنی بفرست
باشه
منتظرم
ببخشید دیر شد یادم رفته بود


۴۰۴۱۱۶۶۵۵۳۰۳۷۶۰۵
وای یعنی بخدا فک نمیکردم بفرستی
شرمنده که تو زحمت افتادی
جبران میکنم
نه بابا خیلیییییی پررویییی !!!
اگه تو هم می خواستی اون وقت من افتخار نمی دادم !!!!
در ضمن خودت کمبود محبت داری !!!!
خداااااااااااااااااا رو شکر از بچه گیم چیزی که زیاد داشتم محبت بوده و هست!!!
فقط من واسه شما نگرانم که یه وقت خدایی نکرده .....
ممنون همه میگن پرو هستم
من که نمیخوام
من و کمبود/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداروشکر
خدای نکرده چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
vayyyyyyyyy man asheghe ghadam zadan zire baronam ama fghat ba eshgham ya ba babam
akhey nachaie


man faghat hazeram hamchin shabe romanTkio ba eshgham begzaronam
khoda yani mi6
fekre hame chisho kardam
hata naghashisham keshidam
نه نمیچام
هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خدا به خیر کنه
سلام دوست خوبم وب بسیار جالب ونازی وخوشملی داری فدات به منم سر بزن نظرتو بگو